دیگر طلوع کن
دیگر طلوع کن که زمین سخت خسته است
شب سال هاست را به خورشید بسته است
دیگر بیا که خار به چشم زمانه است
انگار استخوان به گلویش شکسته است
گفتند در بهار می آیی بهار من!
من خواب دیده ام که گل از بند رسته است
روزی قرار شد که نیایند جمعه ها
تا مطمئن شوند که بهار خجسته است
اما نشد که نه آدینه ها فقط
تاریخ در هوای ظهورت نشسته است
آیینه منتظر که تو را منعکس کند
هر جمعه بارهاست برایت شکسته است
نرگس شکفته است در این عصر یخ زده
در انتظار آمدنت دسته دسته است
موسای بعد از این شب فرعون تا به کی؟
دیگر طلوع کن که زمین سخت خسته است
شاعر: زینب مصباحی نیا
تقدیم به شما و تمام بینندگان وبلاگ شما
سلام دوستان