هفتاد و دو خورشید
از کوفه به کربلا پناه آوردی
شش ماهه شهید، همچو ماه آوردی
قرآن خدا را که جوابش کردند
هفتاد و دو خورشید گواه آوردی
شاعر: محمد جعفری
وب سایت: http://0sorme0.blogfa.com/
شاعر: محمد جعفری
وب سایت: http://0sorme0.blogfa.com/
ای کاش من هم قدر این غم را بدانم
بعد از شما این راز مبهم را بدانم
ای زن تو هم لب باز کن از غصه هایت!
شاید دلیل قامت خم را بدانم
از اشکهایم می توان فهمید سخت است...
سخت است معنای محرم را بدانم
دارد مسیح از روی نی پایین می افتد
کی می توانم حال مریم را بدانم ؟!
گفتند:"آتش...نیزه...خون...خیمه..."،چگونه-
معنای حرفی که شنیدم را بدانم؟!
...
بر سینه و سر میزنم حالا به یادش
ای کاش من هم قدر این غم را بدانم
می خواهم از خود پر بگیرم تا حریمش
آری! گمانم رنگ پرچم را بدانم...
شاعر: حسن اسحاقی-آبان ماه88
وب سایت: http://yabnalhassan.blogfa.com/
ای هم نفسان هیئتی از احسان
در روضه سرورم مرا یاد کنید
فرا رسیدن ایام سوگواری سید و سالار شهیدان امام حسین (ع) و ۷۲تن از یاران با وفایش بر تمامی عاشقان حضرت تسلیت باد.
شاهد مرگ غمانگيز بهارم چه كنم
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه كنم
نيست از هيچ طرف راه برون شد شبم
زلف افشان تو گرديده حصارم چه كنم
از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته اين ايل و تبارم چه كنم
من كزين فاصله غارت شده چشم توام
چون به ديدار تو افتد سر و كارم چه كنم
يك به يك با مژههايت دل من مشغول است
ميلههاي قفسم را نشمارم چه كنم
شاعر: مرحوم سید حسن حسینی
حاجی رجب از مکه چو برگشت به میهن
آورد دوصد گونه ره آورد به خانه
اشیاء گرانقیمت و اجناس نفیسی
کز حسن و ظرافت همه را بود نشانه
از رادیو و ساعت و یخچال و فریزر
تا ادکلن و حوله و آیینه و شانه
از پرده ی ابریشم و رو تختی مخمل
تا جامه ی مردانه و ملبوس زنانه
در جعبه ی محکم همه را بسته و چیده
تا لطمه نبینند ز آفات زمانه
دیدم که بر آن جعبه نوشته است ظریفی
"مقصود تویی! کعبه و بتخانه بهانه"
شاعر: ابولقاسم حالت
می لرزم و ضعف دید دارم دکتر
مجنونم و شکل بید دارم دکتر
لبهای من از تب جنون می سوزند
بوسیدگی شدید دارم دکتر
شاعر: جلیل صفربیگی
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است
بنویسید كه یك مرغ مهاجر بوده است
بنویسید زمین كوچه ی سرگردانیست
او در این معبر پرحادثه عابر بوده است
صفت شاعر اگر همدلی و همدردیست
در رثایم بنویسد كه شاعر بوده است
بنویسید اگر شعری از او مانده بجای
مردی از طایفه ی شعر معاصر بوده است
مدح گویی و ثنا خوانی اگر دین داریست
بنویسید در این مرحله كافر بوده است
غزل حجرت من را همه جا بنویسید
روی قبرم بنویسید مهاجر بوده است
شاعر: ناشناس
ارسال کننده: sogovia
دل را پـیـاپی مـیـکشی دنبال چشـمانت
پـرواز یادم میدهی با بال چشـمانت
زیباترین زن های آهـو چشم می آیـند
هرساله با حسرت به استقبال چشمانت
چشمان سبزت، موجب آشوب و خون ریزیست
سنگین شده پرونـده ی اعـمـال چشـمانت
ایران زمـیـن دریــای نور و کـوه نـورش را
دیـدسـت یـکجا در زبان حال چشمانت
نـــوروزهـا... این کهـنه گی در شعرهایـم را
بانو... محول میکند احـوال چــشـمـانت
وقتی که مژگانت به تقدیرم گره خوردسـت
آینده ام را دیده ام در فال چشـمانت
تـفسیر هر نگاه غزل ساز عشق من
باشد برای حافظ شیـراز عشق من
با این بهانه عشق، به پایان نمی رسد:
"آغاز هر نگاه تو آغاز عشق مـن"
تلفیقی از دمای قم و سوز بندرست
درکل نگاه گرم تو اهواز عشق من
گفتم بمان برای من اما، نماند و رفت
شاید خدا نکرده که ابـراز عشق من...
بر فرض مدتی ست، که از من بریده است
من جا نمی زنم به خدا، تـازه عشق من ــ
ــ با هر شکست تازه ای آماده تر شود
زیرا که هست بی حد و اندازه عشق من
در شبی از جمله شب های دراز
رفته بودم نیمه شب در خواب ناز
ناگهان یک دزد آمد روی بام
سرزده حتی بدون یک سلام
مردک ناشی بدون احتیاط
از عقب اقتاده ناگه در حیاط
شاعر: اسدالله فهندژ سعدی
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد!
شاعر: ناشناس
ارسال کننده: sogovia
يک روز رسد غمي به اندازه ي کوه
يک روز رسد نشاط اندازه ي دشت
افسانه ي زندگي چنين است عزيز
در سايه ي کوه بايد از دشت گذشت!
شاعر: ناشناس
ارسال کننده: علی آرام بن
این جزر و مدها را تلاطم خسته کرده
مهتاب و دریا را تفاهم خسته کرده
شادی کجا ؟ اینجا کجا ؟ خنده کدام است؟!
لبهام را بار تبسم خسته کرده
باید سکوت سینه ام را بشکنم باز
بغض مرا لبخند مردم خسته کرده
دنیا! رها کن دستهایم را، بیفتم
دیگر غرورم را ترحم خسته کرده
دیگر چه باید خورد تا رانده شد از خاک؟!
وقتی دهان را طعم گندم خسته کرده
شاعر: حسن اسحاقی
وب سایت: http://asreiman.blogfa.com/
همین که خورد گره دستهای تو با مرگ
دوباره زندگیم بی تو شد سراپا مرگ
دویاره بچه شدم بچه ای که پر شده بود
تمام دفترش از مشق آب بابا مرگ
بیا که بی تو در این شهر هیچ کس نگرفت
سراغی از من تنها و خسته حتی مرگ
مرا به مستی یک بزم مرده دعوت کن
ولی بریز برایم به جای ودکا مرگ
بریز تا بخورم زودتر یه سنگ اجل
که تا به هم برساند دوباره ما را مرگ
شاعر: مهدوی

سر سبز ترین بهار تقدیم تو باد
آواز خوش هزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
شاعر: نیاز به معرفی نداره!
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟
شاعر: ناشناس
امشب به حال زار خودم گریه می کنم
با ناله ی سه تار خودم گریه می کنم
مانند گردباد پریشان وبی قرار
همواره در مدار خودم گریه می کنم
هرشب کنار آینه ها ضجه می زنم
ازبخت و روزگار خودم گریه می کنم
مانند مادری که به داغی نشسته است
چون شمع بر مزار خودم گریه می کنم
در لابلای خش خش پاییز، بیصدا
برفصل بی بهار خودم گریه می کنم
شاعر: دانیال رحمانیان جهرم
وب سایت: ttp://dehkadehehsas.blogfa.com/
شاعر: ناشناس
ارسال کننده: دلریش
وب سایت: http://zab.blogfa.com/
رسم این شهر(زواره) عجیب است بیا برگردیم ،
قصد این قوم فریب است بیا برگردیم ،
یک نفر بود در این شهر که ما دل به نگاهش بستیم ،
خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم
شاعر: ناشناس
ارسال کننده: sogovia
بنشینید:
سینههای خشک مادرم
بلوارِ پر نورِ جلوی پنجره
دوشِ تیلههای شکستهی شیشه
کُندِ گریه در کودکی آسمان آهستهی جنگ
ما به زیر لایهها فرار میکردیم.
لطفاً سکوت کنید
و به دستهایتان که بوی پرتقال میدهد
تکرار میشود:
من پشت تریبون میروم و روشنایی را روز و تاریکی را شب مینامم
برادرم از صدای آمبولانس و دخترها و غدهها میترسد
او راهنماییتان میکند و بچهها با عینکهای درشتشان آواز میخوانند
اینجا دختر رنگپریده به مناسبت چهلمین سال تولد مادرش
یک پدر جایزه گرفت و شب روی تختاش خوابید
سور امشب نه
منحیم پسر ذکریا روی تختاش توی سامره به بیستوپنج کیلو نقره فکر میکند
میزبان، پیشخدمتها را میشناسد:
خوشا به حال کسانی که به ضیافت ملکوت خدا دعوت میشوند
بچه خوابید و طبلاش را بچهها میکوبند
برهنه فراموش میشود و روی پرده مرد، دستها را به زن ترجیح میدهد
به دستهایتان فکر کنید به پرتقالها که به رنگ پرتقال هستند
ساعت مچی دلشوره است دیر میشود
چرخدندههای مادرم کندتر میشود توی تختاش میخوابم
زنجیر لحاف ریختههای پرش، با مداد، استخوان و قهوهی عطر پنهانیاش
معشوقی ندارد پتوی مادرم
در دلاش معبد میزنم جست میکشم
توی ازدحام جمعیت چه کسی دنبالام میگردد؟
: هم توی آسمان هست - هم روی زمین
بچه خوابید و بچهها طبلاش را کوبیدند
من با تب تا تن در زیرزمین مهمان دارم، در زیرزمین مهمانم تا تن در تبم
آخرین سطل آب را میریزد
زنی که به ساعتاش نگاه میکند روی پلههای طبقهی بالا
او کیست که میپرسد:
هالهی گرماست میان گفتگوی دو ماهیگیر
که در دریاهای دور از هم گم شدهاند
وردهای فوری. مهمانها. امشب، شوکه میشود
تب و پدر من با پرندگان اهلی نوشیدنی میخورند
شاعر: بردیا یادگاری
ارسال کننده: دلریش
وب سایت: http://zab.blogfa.com/
هنوز می شنویم صدای بهترین بنده خدا
را از کنار برکه خم،
که وصی خود را به عالمیان معرفی می کند.
تا مردم راهنمای خود را بشناسند و به او مراجعه کنند.
فرا رسیدن عید سعید غدیر خم، عید ولایت بر شما مبارک باد.
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو سرشار شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم!
شاعر: فریدون مشیری
خرم آن عیدی که آن بانی نور
از کنار کعبه بنماید ظهور
قلبها را مهر هم عهدی زند
از حرم بانگ انا المهدی زند
شاعر: ناشناس
برای همسفر شدن
یار و دلش یه یار تازه تر میخواد
تورو فراموش کرده و نگاه تازه تر میخواد
بس که هوس بازه و من دوسش دارم
خوب میدونه بس که دلم دنبالشه نمیدونه خوب میمونه خوب میدونه
چشمهای اون توی دلم طعم لباش
بوسه من رو گونه هاش
عشق و نگیر از دل من با من بمون تا آخرم
تا وقتی که چشمهای من منو تورو ما ببینه
زندگيتان به زيبايي گلستان ابراهيم و پاکي چشمه زمزم...
عيد سعيد «قربان»، جشن «تقرب» عاشقان حق مبارک!!
كاشكي در كوچه هاي كودكي گم مي شدم
هم صداي قاصدكهاي تكلم مي شدم
مي نشستم زير آواز سپيد چلچله
بار ديگر خيس باران ترنم مي شدم
زندگي را مي دويدم تا فراسوي اميد
تا كه در چشم تماشا يك توهم مي شدم
آرزو مي چيدم از رنگين كمان شاپرك
ناگهان در جنگل پروانه ها گم مي شدم
مي تكاندم غم غبار اشك را از چشم دل
مهربان هم بازي عشق و تبسم مي شدم
كوچ مي كردم از اين تنهايي خاكستري
بي ريا همسايه لبخند مردم مي شدم
كودكي آن سوي حسرت چشم در راه من است
كاشكي در كوچه هاي كودكي گم مي شدم !
شاعر: حسین پروند
وب سایت: http://hpartanha.blogfa.com/
آنگاه که خنده بر لبت میمیرد
چون جمعه پاییز دلم میگیرد
دیروز به چشمان تو گفتم که برو
امروز دلم بهانه ات مگیرد
شاعر: ناشناس
ارسال کننده: حامد شهباز
هر نفسی که می کشم ، نام تو یاریم کند
من که نفس ندارم و یاد تو ، جاریم کند
در عطش نگاه تو ای گل زیبای دلم
گر یه کنم ،شاید که اشک زغصه خالیم کند
................................................
هر نفس با تو نباشم ناخو شم
می دمم ، هر دم به یاد تو خو شم
شاعر: زهرا پریدختان