آن دم که با تو ام
ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم از آن من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلند آسمان من
بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
شاعر: ناشناس
ارسال کننده: سیما عسکری
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 13:19 توسط سید علی سلامتی
|
سلام دوستان